تبليغاتX
همه بهانه از توست

همه بهانه از توست

سفر بخیر

 

به كجا چنين شتابان

 

           گون از نسيم پرسيد

 

 دل من گرفته زين جا

 

                هوس سفر نداري

 

 ز غبار اين بيابان؟

 

                 همه آرزويم اما

 

  چه كنم كه بسته پايم...

 

                به كجا چنين شتابان؟

 

 به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم

 

    سفرت بخير اما، تو و دوستي خدا را

 

           چون از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي

 

  به شكوفه هاي باران

 

                           برسان سلام ما را

 

                                              شفيعي كدکنی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 0:27  توسط محسن  | 

 

 

 

 

ببينيد و دل مبنديد كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت

 

                             

                                                             حضرت علی (ع)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:30  توسط محسن  | 

قرار ولنتاین

يادش بخير

 

پشت تلفن،  ‌روزهاي متمادي بود كه فقط اصرار من بود بر اينكه، يك ديدار ساده حتي براي چند دقيقه انجام بگيرد. آخر ناسلامتي من دوستش بودم و دوست را كلمه پر معنايي تعبير مي كردم! نمي دانستم كه معناي نپذيرفتن يك ديدار حتي براي چند دقيقه براي من كه دوستش بودم، چيست؟؟؟....

بلاخره بعد مدتها قرار شد براي روز ولنتاين،‌ روز عاشقان!!! اين يعني اينكه من درست فكر كرده بودم! ما عاشق هم بوديم و من بد گماني مي كردم يا اينكه براي ديدن هم عجله!

... از فرط شادي و هل شدنم براي اين قرار( كه سالي يك بار شايد انجام مي گرفت)، كادويي كه برايش از ماهها قبل گرفته بودم را، ‌يادم رفت بردارم....

... آن روز همه چيز با خوبي و خوشي تمام شد و خاطره اي بياد ماندني شد در دفترچه خاطرات ذهنم. ولي

 يك چيزي براي مدتها علامت سوال درست مي كرد توي ذهنم! كادويي كه با خودش آورده بود و با خودش برگرداند!...

 

دو سال بعد

 

-: باشه  مي گم ولي...محسن! به خدا من دوست دارم عاشقتم، اون كادو رو اون روز كسي به من نداده بود، اون كادو مال تو بود ولي وقتي ديدم تو واسه من كادو نگرفتي، نخواستم بهت بدم!!!...

 

 حالا

حالا هر سال كه روز ولنتاين مي رسه به عمق عشق اون روز پي مي برم!!!

                       

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 1:53  توسط محسن  | 

 

  و شما

 

          اي گوشهايي

 

 

           كه تنها گفتنهاي كلمه دار را مي شنويد

 

 

  پس از اين

 

 

       جز سكوت، سخني نخواهم گفت

 

 

   و شما

 

 

          اي چشمهايي

 

 

             كه تنها صفحات سياه را مي خوانيد

 

 

     پس از اين

 

 

       جز سطور سپيد نخواهم نوشت

 

 

     و شما

 

 

          اي كساني كه هر گاه حضور دارم

 

 

          بيشترم تا آنگاه كه غايبم

 

 

   پس از اين

 

 

                         مرا كمتر خواهيد ديد

 

 

                                                    دكتر علي شريعتي

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 19:24  توسط محسن  | 

مرداد هم غروب کرد

وقتی پرنده ای را

             معتاد می کنند

                  تا فالی از قفس بدر آرد

   و اهدا نماید آن فال را به جویندگان خوشبختی

         تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد

 

پرواز...

قصه ای بس ابلهانه است

                     از معبر قفس!

                                                                                                                            نصرت رحمانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 2:29  توسط محسن  | 

راز زندگی

 

در افسانه ها آمده روزی که خداوند جهان را آفرید


فرشتگان مغرب را به بارگاه خود فراخواند


و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند


یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: آن را در زمین مدفون کن


فرشته دیگری گفت آن را در زیر دریاها قرار بده


سومی گفت راز زندگی را در کوهها قرار بده


ولی خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم

 
فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند


در حال که من می خواهم راز زندگی در دستر س همه بندگانم

 

 باشددر این هنگام یکی از فرشتگان گفت فهمیدم کجا ای خدای

 

 مهربان راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده


زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید

 

 به قلب  و درون خودش نگاه کند و خداوند این فکر را پسندید


 

Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:6  توسط محسن  | 

تلویزیون

پوپک گلدره - سریال نرگسسریال نرگس که این شب ها توجه خانواده های ایرانی را به خود جلب کرده، توانسته در شاخه های مختلف و در مسیرهای گوناگونی حرف های جدیدی را بزند. گرچه بررسی این سریال نیازمند پایان آن و تحلیل حرفه ای است، اما یک حادثه بزرگ در دل این سریال در شرف تکوین است.

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، تغییر بازیگر نقش نرگس (پوپک گلدره) و آمدن بازیگر جایگزین حادثه کمی در این سریال نیست. با شکل گرفتن داستان و جا افتادن مرحومه گلدره در نقش خود، حالا برای آخرین بار، در قسمت سی و ششم که قرار است دوشنبه شب از شبکه سه سیما پخش شود، بیننده دیگر نرگس قبلی را ندیده و از تمام تصورات ساخته شده خود دور می شود. اما اتفاقاتی افتاده که روند این جریان را به طور کلی عوض کرده است.

به خلاف شایعه ها و خبرپراکنی های غیر حرفه ای که در مورد مرگ پوپک گلدره پخش شد، این بازیگر پس از گرفتن فرصت استراحت از مجموعه سریال، به شمال کشور سفر کرده و در بازگشت از مسیر جاده سیسنگان به نور، در حالی که مسافر یک خودروی پیکان بود، به دلیل انحراف به چپ راننده پیکان و برخورد مستقیم با یک پژو آر دی به شماره آمل، دچار ضربه مغزی شده و به کما می رود.

گرچه شایعه پردازان وی را راننده پاترول، سه روز در اعماق دره و در حالت نامتعادل معرفی کرده بودند، اما مرحومه گلدره به مانند 7 سرنشین دیگر این دو خودرو، در حال عبور از این محور بود، که در اثر سهل انگاری راننده پیکان 7 نفر در دم کشته و وی پس از ضربه مغزی راهی بیمارستان 17 شهریور شهرستان آمل می شود.

2 ساعت پس از این حادثه، مهران مهام و پدر پوپک در محل بیمارستان 17 شهریور حاضر شدند تا به امور پزشکی و قانونی وی رسیدگی کنند.

در ادامه براساس تقاضای پدر پوپک و به دلیل آشنایی با یکی از اطبای معروف مغز و اعصاب در تهران با تهیه یک آمبولانس با امکانات CCU، پوپک گلدره به رغم مخالفت کادر بیمارستان 17 شهریور آمل و اینکه وی در حالت کما به سر می برد، در شبی بارانی و پرحادثه که در میانه راه یک بار کوه ریزش کرد و بار دیگر اکسیژن همراه گروه پزشکی دچار نقص شد، راهی بیمارستان مهر تهران شد.

در مقابل، تهیه کننده سریال با بررسی پرونده منجر به قتل این تصادف در کلانتری سیسنگان، متوجه دلیل حادثه و حواشی آن شد.

با مصدومیت این بازیگر، گروه تولیدی این سریال دچار شوک بزرگی شد که منجر به تعطیلی این سریال گردید، ولی پس از 21 روز بالاخره شبکه سه و مسئولین این سریال تصمیم به جایگزینی بازیگر زن دیگری به جای پوپک گلدره گرفتند.

در پی دعوت از 4 بازیگر معروف زن، نه تنها هیچ کدام حاضر به بازی در این سریال و ادامه نقش پوپک نشدند، بلکه با غرور فراوان اصرار زیادی به حذف صحنه های تصویربرداری از او و جایگزینی بازی خود را در این سریال داشتند.

در این میان، ستاره اسکندری پس از قبول پیشنهاد ادامه بازی پوپک گلدره، با خواسته خود تهیه کنندگان و کارگردان این سریال را متعجب کرد. او برخلاف اخلاق حرفه ای و غرور دیگر بازیگران زن، انجام این کار را منوط به گرفتن اجازه از پدر و مادر پوپک و خود وی دانست!

این گونه بود که ستاره اسکندری در حرکتی جالب و به یاد ماندنی، با حضور در سی سی یو بیمارستان مهر تهران از پوپک اجازه گرفت تا به جای وی ایفای نقش کند. همین تصور و روحیه از سوی ستاره اسکندری، به گواه تهیه کننده این سریال موجب شد که تغییر زیادی در جا به جایی این دو بازیگر احساس نشود.

قرار است در قسمت سی و ششم، علاوه بر پخش آخرین حضور پوپک گلدره در این سریال، قسمتی به عنوان خداحافظی با وی که شامل مصاحبه با خانواده و همکاران وی است، برای بینندگان این سریال پخش شود.

شاید پوپک گلدره جز سریال «روياي شیرین دریا» و اثری کوتاه در «ساعت خوش» بازیگر پرکاری در تلویزیون نبود، اما آنچه از وی باقی مانده آنقدر زیاد بود که موجب شد، هزاران نفر بر سر مزار وی حاضر شوند و او را از خود بدانند.

پوپک گلدره متولد 1350 در تهران بود. وی كارشناسی خود را در رشته روانشناسي باليني از دانشگاه آزاد تهران گرفت. فعاليت هنري را با بازي در نمايش «پل» آغاز كرد و در سال 1375 در ويدئو كليپ «روياي زمين» ظاهر شد. او در مجموعه تلويزيوني ساعت خوش (1373) هم بازي كرده بود. ولی با مجموعه تلويزيوني « روياي شيرين دريا» به شهرت رسيد و با بازي در فيلم «موج مرده» توانايي خود را در عرصه سينما هم به اثبات رساند. او همچنین در فیلم های سینمایی «آخر بازی» و «سیندرلا» هم هنرنمایی کرده بود.

(سایت بازتاب)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:33  توسط محسن  | 

دخمل بازی

خصوصيات دخترها

ا 1. تا زبونشون باز ميشه عوض مامان بابا ميگن شوهر!!

 2.حالشون از پسرا به هم ميخوره ولي نمي دونم چرا 666 تا دوست پسر دارن

 3.اگه خونشون آتيش بگيره بين بابا و لوازم آرايش حتما لوازم آرايش و انتخاب مي کنن!

 4.نون شب ندارن بخورن ولي پول عمل دماغشونو رديف ميکنن!

 5.همه خوشکل و خوش هيکلن(خدايا منو بخاطر اين دروغم ببخش)

 5. از 8 تا 20 سالگي شونصدتا دوست پسر داشتن که هيچ کدوم درکشون نميکردن

6.همیشه می گویند من برات با ارزشم یا زندگیت !!

7.اگه دوسم داری گرون ترین عطرو برام بخر.

8.مثل عوارضی می مونند باید همیشه ازشون برگه عبور بگیری

(زنگ یا SMS بزن کجا میری با کی میری کی برمی گردی)

9.شعاره دخترها ! شما پسرها همتون مثله همین ایشششش !

10.اگه یه موجودیم باشه که ازش نفرت داشته باشن اونم Mr YahoO هستش!!!

___________

الان پسرا شیکمارو گرفتن ترکیدن از خنده !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 19:31  توسط محسن  | 

غوغا می کند این...

خواهر کوچکم از من پرسيد پنج وارونه يعني چه؟ من به او خنديدم کمي آزرده

 

 و حيرت‌زده گفت: روي ديوار و درختان ديدم. باز هم خنديدم. گفت: ديروز

 

 خودم ديدم که مهــــــران پسر همسايه پنج وارونه به مــريــم مي‌داد آنقدر

 

 خنديدم که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و گفتم :بعدها وقتي که باران

 

 بي‌وقفه‌ي درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بي‌گمان مي‌فهمي پنج‌

 

  وارونه چه معنا دارد!   

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 21:30  توسط محسن  | 

نمایشنامه کوتاه برای بعضی ها!!!!!

● ورق پاره ی خوابگرد

 

/ مرد کور به کمک ديگران به بلندی می رود و می خواند/


اوسّا!


اوسّا!


آهای اوسّا! هَسّی هنوز؟ کجائی؟ اون بالائی؟ حالا ما نه، بلانسبت يه آدم،

 اينه رسمش؟ اينه آئين رفاقت آقاجون؟


اين که نشد، تويه جا چشم بشی تو عالمت، ما بشيم کور نيگا، ببينيم، تا

 نبينيم، هی بگيم تا نشنويم، اصلن از اول اول که رهامون کردی، قرارمدارمون

 چی بود؟ هان؟ زبونم لال بگم، واسه بازی ی خودت ساختی منو، که بهت

 برمی خوره، نه؟ چرا، تو می خواسّی با يکی تو تنهائيت، قايم باشک بازی

 کنی! دادی ما رو هل بدن تو معرکه. باشه، پای بازيت هَسّم، اما، تو کدوم

 گوشه ی اين خراب شده چشم بذارم، کجا گم شم که تو پيدام نکنی؟ تو

 سفيدی، تو سياهی، تو کجا؟


مَشتی! منو ول کردی وسط اين برهوت، تنهای تنها، قاطی يه مُشت، تنهای

 ديگه، که بگرديم پی هم، که همو پيدا کنيم، که تو رو پيدا کنيم، تو که بودی،

 هسّی، که بگرديم پی چی؟ پی جرأت اشک؟ تخم تکامل؟ يا پی زيبائی؟

 زرشک! اونی که گمشده تو خاک، منم، از همون فردائی، که می گفتن همه

 چيز انرژيه، من، سر صبر، تو خودم رفتم و پيدا نشدم.


تو می خوای سفيد باشم، زلال باشم، پس سياهيت چی چيه؟ پس کدورت

 کدومه؟ تو می خوای راست باشم، روزگارت که داره خم می کنه، کج می

 کنه! تو خودت يه خط صاف، تا خودت نشون بده، آخه وقتی تُو سفيدت يه

 عالم رنگ و دو رنگی قاطيه، تو سياهيت يه عالم بی رنگی، ديگه منت نداره،

 بالاغيرتاً بيا، يه جا رو نشون بده، که خودت توش نباشی، تا برم توش گم

 شم، يا اقلاً، تو خودم پيدا شم.


تو خودت، توعالمت کلاس گذاشتی برا من، با معلم، با کتاب پشتِ کتاب،

 چطوری بهت بگم، که تو درس اولت موندم و درجا می زنم، پس ديگه،

 امتحانت کدومه؟


من می گم مجبورم، تو می گی مختاری، من بگم مختارم، تو می گی

 مجبوری، اين وسط من موندم، با کدوم ساز مشيتت برقصم که بهت

 برنخوره.


ميدونی، دربدر دنبال يک خلوتِ مَشتَم که باهات دعوا کنم، که باهام دعوا

 کنی، بزنيم به تيپ هم، بعدشم آشتی کنون را بندازيم، روی بوم آفرينش،

 بشينيم يه قل دو قل بازی کنيم، شرط ببنديم سر رنگ، سر يک گاز به سيب،

 سر احساس تعادل که بگی چی به چيه.


آخه اين شونه ات کو، زانوت کو، کی بيام سر بزارم رو دامنت، يه شيکم سير

 برات گريه کنم، يه شيکم سير به حالم بباری! تو که هی لاف ميای دوسم

 داری، قبول، بغلم کن راس ميگی، بيا من که حاضرم، بکن ديگه، بد جوری

 حقيرتم، به خودت از اين خراب تر نمی شم. نکنه تو هم ديگه عين منی، تو

 زمينگير زمينی مثِ من؟ آره؟ تا ميام حرف بزنم تشر ميرن کفر نگو، آخه پس

 من چی بگم؟ به کی بگم، منو انداختی ميون يه سفيد، يه سياه، ميکشن از

 دوطرف، ديگه پاک جر خوردم، تو نسبيت.


اين وجوده مثلاً ؟ يه چيزی ساختی برام، پر عقده، پر درد، پر خواهش، پرغم،

 چطوری بگم برات؟ برا گفتن، کلمه کم ميارم، راسياتش برا زندگی با اين

 موجودات، دو سه روز عمر کمه، تا ميام بخود بجنبم، يه چيزی ياد بگيرم، که

 ميگی صدام کنن، جون تو بد جوری، تو هوا معلقم، آويزون. هنوزم توش

 موندم، آخه يعنی چی که تو، تو گناه اينقده لذت ميذاری، شيطونم

 ميفرسی، تا کلک سوار کنه، تا با صد جور بامبول، وسوسه ام کنه، خرم

 کنه، اينه رسمش لوطی؟ واسه اين هستی نيم بند و کوتاه، روز و شب، قدِ

 موهای سرم، می ميرم، زنده می شم، تازه بعدشم بيام جواب بدم؟

 انصافه؟ باز جای شکرش باقيه يادت نرفت، بهم خواب دادی، که تو خواب،

 خوابِ شيرين ببينم، فکر کنم فرهادم، که تو خواب غرق بشم، به جونت غر

 بزنم، خيال و خواهش ببافم، خودمو وصل به رويا بکنم.


گرفتی؟ مال امشب ام بذار به حسابم، پای خوابگردی و اينجور حرفا، پای هر

 چی عشقته، يعنی اينجورم ميشه، ديگه حرفی ام داری؟ حالا اينقد، قد يه

 انگشدونه، بی حساب شديم. فعلنه، مرحمت زياد، آه راسّی، پول خوابمو

 بده. نقدی بده، خواب کور گرونتره، نايابه، تازه، گريه شم يه کم رنگی تره، تا

 نگيرم نمی رم، فکر کردی! / سکه ای کف صحنه می افتد، مرد کور به

 کمک ديگران حيران از سکو پائين آمده به دنبال سکه می گردد، پيدا می

 کند، با دندان امتحان کرده، در جيب گذارده، سر جايش می رود./

 

                                                  حسین پاکدل


+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 1:25  توسط محسن  |